لیستی از عادت های خوب
1. سلامت جسمی و بهداشت
- ورزش منظم: تحرک فیزیکی منظم نه تنها به تناسب اندام کمک میکند، بلکه سلامت قلب، بهبود خلقوخو و افزایش انرژی را نیز به همراه دارد.
- رژیم غذایی مغذی: مصرف غذاهای سالم مانند میوهها، سبزیجات، پروتئینها و غلات کامل، بدن را با مواد مغذی ضروری تأمین میکند.
- خواب منظم: خواب کافی (7-8 ساعت در شب) به بهبود عملکرد مغز، تقویت سیستم ایمنی و افزایش انرژی کمک میکند.
- هیدراته ماندن: نوشیدن آب کافی (حدود 8 لیوان در روز) به عملکرد بهتر بدن، بهبود پوست و دفع سموم کمک میکند.
کار عمیق: قوانینی برای موفقیت متمرکز در دنیایی پر از حواسپرتی خلاصه فصل دوم
خلاصه فصل دوم کتاب "کار عمیق: قوانینی برای موفقیت متمرکز در دنیایی پر از حواسپرتی"
عنوان فصل دوم: قوانین کار عمیق
در فصل دوم کتاب، کال نیوپورت چهار قانون اصلی را معرفی میکند که به افراد کمک میکنند تا کار عمیق را در زندگی حرفهایی و شخصی خود بهطور موثر پیادهسازی کنند. این قوانین عبارتند از:
- کار عمیق را تمرین کنید.
- با بیحواسی کار کنید.
- شبکههای اجتماعی را کنار بگذارید.
- کار سطحی را کاهش دهید.
1. کار عمیق را تمرین کنید.
نیوپورت تاکید میکند که کار عمیق یک مهارت است و مانند هر مهارت دیگری نیاز به تمرین و توسعه دارد. او پیشنهاد میکند که افراد باید بهطور منظم زمانهایی را برای تمرکز کامل بر روی کارهای عمیق اختصاص دهند. این تمرین شامل موارد زیر است:
- زمانبندی دقیق: زمانهای مشخصی را در روز برای کار عمیق اختصاص دهید و این زمانها را بهعنوان زمانهای غیرقابل تغییر در نظر بگیرید. این زمانها باید در تقویم شما بلوکبندی شوند و از هرگونه حواسپرتی دور بمانید.
- تمرین تمرکز: در طول این زمانها، تمام حواسپرتیها را حذف کنید و تنها بر روی یک کار تمرکز کنید. این کار به مغز کمک میکند تا توانایی تمرکز عمیق را توسعه دهد.
- استراحتهای کوتاه: پس از هر جلسه کار عمیق، استراحتهای کوتاهی داشته باشید تا مغز بتواند انرژی خود را بازیابی کند. این استراحتها میتوانند شامل پیادهروی کوتاه، تنفس عمیق یا انجام یک فعالیت سبک باشند.
نیوپورت همچنین به اهمیت روالها و تشریفات اشاره میکند. ایجاد یک روال مشخص برای کار عمیق میتواند به افراد کمک کند تا بهطور خودکار وارد حالت تمرکز شوند. به عنوان مثال، برخی افراد ممکن است با نوشیدن یک فنجان قهوه یا گوش دادن به موسیقی خاص، خود را برای کار عمیق آماده کنند.
2. با بیحواسی کار کنید.
نیوپورت مفهوم بیحواسی (Embrace Boredom) را معرفی میکند و استدلال میکند که توانایی تحمل بیحواسی و عدم نیاز به تحریک مداوم، کلید توسعه توانایی کار عمیق است. او اشاره میکند که در دنیای امروز، افراد بهطور مداوم توسط ابزارهای دیجیتالی و شبکههای اجتماعی تحریک میشوند و این امر توانایی آنها را برای تمرکز عمیق کاهش میدهد.
برای مقابله با این مشکل، نیوپورت پیشنهاد میکند:
- تمرین تحمل بیحواسی: در زمانهای بیکاری یا انتظار (مثلاً در صف یا هنگام رفتوآمد)، به جای چک کردن تلفن همراه، سعی کنید به هیچ چیز خاصی فکر نکنید یا بر روی یک موضوع خاص تمرکز کنید. این کار به مغز کمک میکند تا توانایی تمرکز را بهبود بخشد.
- حذف عادتهای حواسپرتی: سعی کنید عادتهای روزمرهای که باعث حواسپرتی میشوند (مانند چک کردن مداوم ایمیل یا شبکههای اجتماعی) را کاهش دهید. این عادتها میتوانند بهطور ناخودآگاه تمرکز شما را از بین ببرند.
نیوپورت تاکید میکند که توانایی تحمل بیحواسی و تمرکز عمیق، مانند عضلهای است که نیاز به تمرین مداوم دارد. هرچه بیشتر این توانایی را تمرین کنید، قویتر میشود.
3. شبکههای اجتماعی را کنار بگذارید.
نیوپورت به شدت از استفاده بیرویه از شبکههای اجتماعی انتقاد میکند و استدلال میکند که این ابزارها بهطور قابل توجهی توانایی افراد را برای انجام کار عمیق کاهش میدهند. او پیشنهاد میکند که افراد باید استفاده از شبکههای اجتماعی را بهطور جدی بازبینی کنند و تنها از ابزارهایی استفاده کنند که واقعاً به اهداف آنها کمک میکنند.
برای این کار، نیوپورت روش "آزمایش حذف شبکههای اجتماعی" را پیشنهاد میکند:
- حذف موقت: برای یک دوره مشخص (مثلاً 30 روز)، استفاده از شبکههای اجتماعی را بهطور کامل متوقف کنید. این دوره به شما کمک میکند تا تاثیر واقعی این ابزارها بر زندگی خود را ارزیابی کنید.
- ارزیابی تاثیر: پس از پایان این دوره، از خود بپرسید که آیا زندگی شما بدون این ابزارها بهبود یافته است یا خیر. اگر پاسخ منفی بود، میتوانید به استفاده از آنها بازگردید، اما اگر پاسخ مثبت بود، بهتر است استفاده از آنها را بهطور دائم کاهش دهید.
نیوپورت همچنین تاکید میکند که افراد باید از قانون ابزار مهم استفاده کنند: تنها از ابزارهایی استفاده کنید که بهطور مستقیم به اهداف شما کمک میکنند و از ابزارهایی که تنها باعث حواسپرتی میشوند، اجتناب کنید.
4. کار سطحی را کاهش دهید.
در بخش پایانی فصل، نیوپورت به اهمیت کاهش کارهای سطحی (Shallow Work) اشاره میکند. کارهای سطحی، وظایفی هستند که نیاز به تمرکز عمیق ندارند و اغلب تکرارشونده و قابل واگذاری به دیگران هستند. این کارها ارزش کمتری ایجاد میکنند و میتوانند زمان و انرژی زیادی را از افراد بگیرند.
نیوپورت پیشنهاد میکند که افراد باید:
- زمانبندی کارهای سطحی: زمانهای مشخصی را در روز برای انجام کارهای سطحی اختصاص دهید و سعی کنید این کارها را در خارج از زمانهای کار عمیق انجام دهید. این کار به شما کمک میکند تا زمان بیشتری برای کارهای عمیق داشته باشید.
- واگذاری کارها: تا حد امکان، کارهای سطحی را به دیگران واگذار کنید. این کار نه تنها زمان شما را آزاد میکند، بلکه به دیگران نیز فرصت میدهد تا مهارتهای خود را توسعه دهند.
- ارزیابی ارزش کارها: قبل از انجام هر کار، از خود بپرسید که آیا این کار واقعاً ارزش وقت شما را دارد یا خیر. اگر پاسخ منفی بود، سعی کنید آن را حذف یا کاهش دهید.
نیوپورت همچنین تاکید میکند که کاهش کارهای سطحی نه تنها به افزایش بهرهوری کمک میکند، بلکه باعث میشود افراد زمان بیشتری برای کارهای عمیق و معنادار داشته باشند.
جمعبندی فصل دوم
فصل دوم کتاب "کار عمیق" چهار قانون اصلی را برای پیادهسازی کار عمیق در زندگی ارائه میدهد. این قوانین شامل تمرین کار عمیق، تحمل بیحواسی، کاهش استفاده از شبکههای اجتماعی و کاهش کارهای سطحی هستند. نیوپورت با ارائه راهکارهای عملی و مثالهای واقعی، به خوانندگان کمک میکند تا این قوانین را در زندگی خود بهکار بگیرند و بهرهوری و رضایت حرفهای خود را افزایش دهند. این فصل بهطور خاص بر اهمیت تمرکز و حذف حواسپرتیها تاکید میکند و نشان میدهد که چگونه میتوان با ایجاد عادات مناسب، به سطح بالاتری از عملکرد دست یافت.
فارسی شکر است
هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحهٔ کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجیبانهای انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههایی که دور ملخ مردهای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسبکارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسهشان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را کسی نمیبیند. ولی من بخت برگشتهٔ مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمهٔ چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسبابهایمان مایهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجیبان بیانصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخهمان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورتهایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفتهای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آینهٔ دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکرهٔ ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکهای خورده و لب و لوچهای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچههای تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
بخشی از نصیحت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به ابوذر رضی الله عنه
ابوذر گفت: روزی در مسجد، خدمت رسول گرامی رسیدم.در مسجد، جز پیامبر اسلام و علی ـ علیهما و آلهما السلام ـ کسی دیگر نبود. خلوت مسجد را مغتنم شمردم و پیش رسول اللّه رفته، گفتم:«ای رسول خدا!پدر و مادرم فدایت. .. مرا وصیت و سفارشی کن، تا خداوند مرا به خاطر آن سود دهد.»
فرمود: چه خوب، ای ابوذر! تو از مایی.تو از خانواده مایی، و تو را سفارش می کنم که آن را خوب فراگیری، وصیت و توصیه ای که در بردارنده تمام راه ها و روش های خیر و خوبی است. اگر آن را بیاموزی و پاسدارش باشی به منزله دو بالی خواهد بود که تو را در پرواز مدد کند.
سی تکنیک عملی برای ترک غر زدن و نالیدن: راهحلهایی کوچک با نتایج بزرگ
چگونه غر زدن در مورد رفتار همکار اداری ترک کنیم؟ ۳۰ تکنیک عملی برای زندگی بهتر
توضیح مختصر
در این مطلب، با الهام از کتاب "عادتهای اتمی" نوشته جیمز کلیر، به بررسی ۳۰ تکنیک عملی برای ترک عادت نالیدن و غر زدن پرداختهام. این تکنیکها بر پایه اصول کوچک و مؤثر تغییر عادتها طراحی شدهاند و به شما کمک میکنند تا با ایجاد تغییرات ساده اما پایدار، رفتارهای منفی خود را جایگزین کرده و به جای آن، عادتهای مثبت و سازنده را در زندگی خود پرورش دهید. هر تکنیک با مثالهای کاربردی همراه است تا بتوانید آنها را به راحتی در زندگی روزمره خود اجرا کنید. اگر شما هم از غر زدن خسته شدهاید و به دنبال راهحلی عملی برای تغییر این عادت هستید، این مطلب برای شماست!
نکات کلیدی کتاب اثر مرکب - دارن هاردی
کتاب "اثر مرکب" نوشته دارن هاردی، بر اهمیت انجام کارهای کوچک و مداوم برای دستیابی به نتایج بزرگ تأکید میکند. در اینجا نکات اصلی این کتاب را مرور میکنیم
۱. قدرت انتخابهای کوچک
۲. اثر مرکب
اثر مرکب به معنای جمعشدن نتایج کوچک و مداوم است که در نهایت به موفقیتهای بزرگ منجر میشود.۳. عادتهای خوب و بد
عادتهای خوب، موفقیتهای بزرگ ایجاد میکنند، در حالی که عادتهای بد میتوانند به مرور زمان نتایج مخربی داشته باشند.سی تکنیک مفید
۳۰ تکنیک برای تقویت تفکر مثبت
در این مقاله، ۳۰ تکنیک کاربردی و خلاقانه را معرفی میکنیم که به شما کمک میکنند تفکر مثبت را در زندگی خود تقویت کنید و از چالشها به عنوان فرصتهایی برای رشد استفاده کنید.
لیست تکنیکها
- ۱. تکنیک پرسشگری مثبت: به جای تمرکز روی مشکلات، سوالاتی بپرسید که راهحلها و درسها را نشان میدهند.
- ۲. تمرین قدردانی: هر روز سه چیز را که بابت آنها سپاسگزار هستید یادداشت کنید.
- ۳. بازسازی شناختی: افکار منفی را شناسایی
گیله مرد نوشته بزرگ علوی
باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مىانداخت و مىخواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مىکشید، مىآمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسیخته کرده بود.
رشتههاى باران آسمان تیره را به زمین گلآلود مىدوخت. نهرها طغیان کرده و آبها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن مىبردند. او پتوى خاکسترى رنگى به گردنش پیچیده و بستهاى که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بىاعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مىزد و قدمهاى آهسته و کوتاه برمىداشت. بازوى چپش آویزان بود، گویى سنگینى مى کرد. زیر چشمى به مأمورى که کنار او راه مىرفت و سرنیزهاى که به اندازهٔ یک کف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب مىآمد، تماشا مىکرد. آستین نیم تنهاش کوتاه بود و آبى که از پتو جارى مىشد به آسانى در آن فرو مىرفت. گیلهمرد هر چند وقت یکبار پتو را رها مىکرد و دستمال بسته را به دست دیگرش مىداد و آب آستین را خالى مىکرد و دستى به صورتش مىکشید، مثل اینکه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع مى کند. فقط وقتی سوى کمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفید و درشت و بینی شکستهٔ او را روشن مىکرد، وحشتى که در چهرهٔ او نقش بسته بود نمودار مىشد.
کلبه عموم تام بخش اول
عصر یک روز سرد فوریه، دو مرد نجیبزاده در سالن پذیرایی مجلل خانهای در شهر «پ» در کنتاکی، در کنار هم نشسته بودند. مستخدمی در آنجا نبود. صندلیهای دو مرد خیلی به هم نزدیک بود و ظاهراً دربارهی موضوع مهمی صحبت میکردند. یکی از مردان کوتاهقد و تنومند بود و بیش از حد به
شرطبندی نوشته آنتوان چخوف
شبی تاریک در پاییز بود. بانکدار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین میرفت و به یاد میآورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پاییزی میهمانی به راه انداخته بود. در آنجا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که دربارهاش صحبت میکردند، به بحث دربارهٔ حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان، که در میانشان روزنامهنگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده میشدند، با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر نمیدانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها، مجازات اعدام را میبایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض میکردند. یکی از میهمانان با بانکدار به مخالفت برخاست: «من با شما موافق نیستم. من شخصاً نه مجازات اعدام و نه زندان ابد را تجربه کردهام، اما اگر قرار است قضاوتی پیشتجربی شود، باید بگویم که حکم اعدام اخلاقیتر و انسانیتر از زندان ابد است. مجازات اعدام شخص محکوم را در جا میکشد، لیکن ماندن برای تمامی بقیهٔ عمر در زندان او را به کندی به قتل میرساند. کدام جلاد انسانیتر است، آن که شما را در چند دقیقه به قتل میرساند یا آن دیگری که کشتن شما را در طی سالهای بسیاری به درازا میکشاند؟» یکی از میهمانان چنین اظهارنظر کرد: «هر دو آنها به یک اندازه غیراخلاقیاند، زیرا هر دو یک هدف دارند: این که انسان را بکشند. حکومت که خدا نیست و این حق را ندارد که آن چیزی را بگیرد که اگر قرار باشد دوباره برگرداند، نمیتواند.» در میان میهمانان، حقوقدان جوانی هم بود، مردی کمسنوسال که وقتی از او عقیدهاش را پرسیدند، چنین گفت: «حکم اعدام و زندان ابد هر دو به یک اندازه غیراخلاقیاند، اما اگر قرار بود من میان حکم اعدام و حبس ابد یکی را انتخاب کنم، یقیناً دومی را برمیگزیدم. در هر حال، زندگی کردن به هر صورتی بهتر از مردن است.» در این میان، بحث پرشوری به راه افتاد. بانکدار، که در آن روزها جوانتر و عصبیتر بود، به ناگهان چنان هیجانزدگی به او دست داد که کنترلش را از دست داد. او با مشت بر روی میز کوبید و به مرد جوان با فریاد چنین گفت: «این واقعیت ندارد! با شما سر دو میلیون شرط میبندم که حاضر نخواهید بود حتی برای پنج سال زندان انفرادی را تحمل کنید.» مرد جوان پاسخ داد: «اگر شما به جد چنین میگویید، من شرط را میپذیرم، اما نه پنج سال، بلکه پانزده سال میمانم.» بانکدار با فریاد گفت: «پانزده سال؟ قبول است! آقایان محترم، من دو میلیون برای شرطبندی میگذارم.» مرد جوان گفت: «شما دو میلیون خود را به خطر میافکنید و من آزادیام را!» و این شرطبندی احمقانه و نامعقول به اجرا گذارده شد! بانکدارِ سبکسر و بدادا، که احتمال باخت و پرداخت دو میلیون را نمیداد، از شرطی که بسته بود بسیار خشنود مینمود. به هنگام صرف شام، جوان را دستانداخته و چنین گفت: «مرد جوان، در حالی که هنوز هم فرصتی باقی است، دربارهاش بیشتر اندیشه کنید. برای من دو میلیون مبلغ ناقابلی بیش نیست، اما شما سه یا چهار سال از بهترین دوران زندگی خود را از دست میدهید. من میگویم سه یا چهار، زیرا بیشتر از آن را تاب تحمل ندارید. مرد اندوهگین، این را هم فراموش نکنید که تحمل حبس داوطلبانه به مقدار زیادی دشوارتر است تا حبس اجباری. این فکر که شما حق آن را دارید تا هر لحظه که بخواهید دوباره به دنیای آزاد وارد شوید، تمامی زندگی شما را در زندان زهرآگین میکند. برایتان متأسفم!» و حالا بانکدار، که برای خودش در کتابخانه بالا و پایین میرفت و تمامی اینها را به یاد میآورد، از خود پرسید: «هدف از شرطبندی چه بود؟ فایدهاش چه بود که آن مرد پانزده سال از زندگیاش را از دست بدهد و من دو میلیون را دور بریزم؟ آیا این میتواند ثابت کند که مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد است؟ خیر، هرگز. همهاش بیمعنی و مهمل است. از جهت من، این بوالهوسی مردی لوسبارآمده بود و از جهت آن جوان، حرص و طمع برای پول…» سپس به یاد آورد که آن شب چگونه ادامه یافته بود. چنین تصمیم گرفته شد که آن مرد جوان میبایست سالهای اسارتش را تحت نظارت شدید در یکی از اتاقکهای باغ بانکدار بگذراند. و چنین موافقت شده بود که او برای مدت پانزده سال نباید آزاد باشد تا بتواند از آستانهٔ آن اتاقک بیرون آید، یا انسانها را ببیند، صدای آدمها را بشنود، یا نامهای و روزنامهای دریافت کند. به او اجازه داده شده بود که یک آلت موسیقی و چندین کتاب همراه داشته باشد و به او اجازه داده شده بود تا نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بکشد. در چارچوب شرایط آن قرارداد، تنها ارتباطی که او میتوانست با جهان خارج داشته باشد، توسط پنجرهای کوچک بود که برای همین منظور درست شده بود. او میتوانست هرچه را که میخواست داشته باشد — کتاب، موسیقی، شراب و از این قبیل — به هر مقدار و آنهم با نوشتن یک درخواست، اما آنها را فقط میبایست از طریق همان پنجره دریافت کند. در قرارداد، تمامی جزئیات، هرچقدر هم ناچیز، که باعث میشدند حبس او اکیداً انفرادی باشد، در نظر گرفته شده بود و او را موظف ساخته بود که در آنجا مقیم باشد — دقیقاً — برای مدت پانزده سال، که از ساعت دوازده در ۱۴ نوامبر ۱۸۷۰ آغاز میشد و در ساعت دوازده ۱۴ نوامبر سال ۱۸۸۵ خاتمه مییافت. کوچکترین تلاش مرد جوان برای تخطی از شرایط، حتی اگر دو دقیقه قبل از خاتمهٔ مدت قرارداد میبود، بانکدار را از پرداخت آن دو میلیون به او معاف میساخت. زندانی در اولین سال حبس خود و تا آنجا که از یادداشتهای کوتاه او میتوان قضاوت کرد، از تنهایی و افسردگی رنج بسیاری برد. صدای پیانو را که از اتاقک او میآمد، میشد به طور مداوم و برای روزها و شبها شنید. او از کشیدن دخانیات و نوشیدن شراب خودداری کرده بود. او نوشت که شراب آرزوها را تحریک میکند و آرزوها بدترین دشمن زندانی هستند و علاوه بر آن، هیچ چیز نمیتوانست ملالتبارتر باشد از نوشیدن شراب خوب و ندیدن انسانی دیگر. و دخانیات هوای اتاق را خراب میکند. در سال اول، کتابهایی که او درخواست میکرد، در درجهٔ اول موضوعاتی با محتوای سبک بودند: داستانهای بلند با طرحی عاشقانه و پیچیده، حکایتهایی شورانگیز و افسانهای و از این قبیل. در سال دوم، دیگر صدای پیانو از درون اتاقک او به گوش نمیرسید و زندانی فقط در جستجوی آثار کلاسیک بود. در سال پنجم، دوباره صدای موسیقی به گوش میرسید و زندانی سفارش شراب داد. کسانی که او را از میان پنجره میدیدند، تعریف کردند که تمامی آنچه او طی آن سال انجام داده بود، کاری نبود مگر خوردن و نوشیدن و دراز کشیدن بر روی تختخواب و گاهی خمیازهای کشیدن و با خود با خشم سخن گفتن. او دیگر کتابی نخواند و فقط گاهی شبها مینشست و مینوشت. او ساعتهای زیادی را به نوشتن میگذراند و به هنگام صبح، تمامی آنها را پارهپاره میکرد. چندین بار نیز صدای گریهٔ او شنیده شده بود. در نیمهٔ دوم سال ششم، زندانی مشتاقانه شروع به آموزش زبان، فلسفه و تاریخ نمود. او با شور و شوق فراوان اوقات خود را به طور کامل به این مطالعاتش اختصاص داد — به طوری که بانکدار مجبور بود که مرتب به دنبال کتابهایی بگردد که او سفارش میداد. در طی چهار سال، ششصد جلد کتاب بنا به سفارش او فراهم شده بود. در طی همین دوران بود که بانکدار چنین نامهای از زندانی دریافت نمود: «زندانبان عزیز من، من این نامه را برایتان در شش زبان مختلف مینویسم. آنها را به کسانی نشان دهید که با این زبانها آشنایی دارند. بگذارید که آنها نامهها را بخوانند. اگر آنها حتی یک اشتباه هم در آنها پیدا نکردند، من از شما استدعا میکنم تیری در باغ شلیک کنید. این تیر به من نشان خواهد داد که تلاشهای من بیهوده نبوده است. نوابغ تمامی دورانها و کشورها به زبانهای متفاوتی سخن میگفتند، اما در درون سینههایشان یک شعلهٔ واحد است که میسوزد. آه، که اگر میدانستید اکنون روح من چه شادمانی اسرارآمیزی را از این که میتواند آنها را بفهمد احساس میکند!» آرزوی زندانی اکنون برآورده شده بود. بانکدار دستور داد که دو گلوله در باغ شلیک کنند. سپس بعد از گذشت دهمین سال، زندانی به طور ثابت در کنار میزش نشسته و تنها کاری که میکرد خواندن انجیل بود. به نظر بانکدار غریب میآمد که مردی که فقط طی چهار سال ششصد جلد کتاب آموزشی را فراگرفته است، چرا باید یک سال از عمر خودش را برای کتابی کمحجم که درک آن ساده است تلف کند. الهیات و تاریخ دین کتابهایی بودند که به دنبال انجیل آمدند. زندانی در دو سال آخر از حبس خود مقدار قابل توجهی کتاب را به طور اتفاقی انتخاب و میخواند. در یک زمان او مشغول مطالعهٔ علوم طبیعی بود و سپس کتابهایی از بایرون و شکسپیر تقاضا نمود. یادداشتهایی دیده شدند که او در آنها در یک زمان سفارش کتابهای شیمی و راهنمای پزشکی و یک داستان بلند و چندین رسالهٔ فلسفی و الهیاتی را داده بود. نوع مطالعهٔ او این تصور را القاء مینمود که گویی او انسانی است گرفتار در تکهپارههای کشتی شکستهٔ خود و سرگردان در آبهای شناور است و تلاش میکند زندگی خودش را حریصانه با چنگ انداختن به یک تیرک و سپس به تیرکی دیگر نجات دهد. بانکدار پیر تمامی اینها را از نظر میگذراند و با خود فکر میکرد: «فردا ساعت دوازده او دوباره آزادی خود را بدست میآورد. بر اساس قراری که گذاشته بودیم، من باید به او دو میلیون پرداخت کنم. اگر این کار را بکنم، دیگر کار من تمام است: من به طور تمام و کمال ورشکسته و بیچاره میشوم.» پانزده سال پیش از این، ثروت میلیونی اش آن قدر زیاد بود که فراتر از توان محاسبه اش مینمود. اکنون او از آن بیم داشت تا از خود پرسش کند که کدام یک بیشتر است، بدهیها یا داراییهایش. ریسکهای خطرناک مالی در بازار سهام، سرمایهگذاریهای بیحسابوکتاب و تحریکپذیریهایی که او نتوانسته بود حتی در سالهای پیشرفت از آنها گذر کند، هرکدام به سهم خود باعث افول بخت و دارایی او شده بودند و میلیونری که زمانی مغرور، بیباک و متکی به خود بود، اکنون بانکداری درجهٔ متوسط شده بود و از هر افزایش و نزول در سرمایهگذاریهایش در خود میلرزید. پیر مرد در همان حالی که موهایش را از ناامیدی چنگ میزد، غرغر کنان گفت: «ای شرطبندی لعنتی! چرا مردک در این سالها نمرد؟ او اکنون فقط چهل سال دارد. و تا آخرین دار و ندارم را از من خواهد ربود. او سپس ازدواج کرده و از زندگی اش لذت میبرد و در بازار بورس به ریسک کردن میپردازد، در همان حالی که من باید با حسادت و همچون یک گدا ناظر خوشبختی او باشم و هر روزه از او همان جملهٔ تکراری را بشنوم: من این خوشبختی را که امروز از آن برخوردارم به شما مدیون هستم، حال بگذارید من به شما کمک کنم! خیر، این دیگر قابل تحمل نیست! تنها راه برای نجات یافتن از ورشکستگی و بیآبرویی مرگ آن مرد است.» بانکدار میشنید که زنگ ساعت سه به صدا درآمده است. در خانه همه در خواب بودند و از خارج هیچ صدایی شنیده نمیشد مگر خشخش بادی که در برگهای درختان افتاده بود. او در حالی که سعی داشت صدایی از خود درنیاورد، از درون یک گاوصندوق ضد آتش کلید اتاقی را بیرون آورد که برای مدت پانزده سال همچنان بسته مانده بود. سپس پالتوی خود را به تن کرده و از خانه خارج شد. در باغ همه جا تاریک و سرد بود و باران به کندی میبارید. باد خنک و مرطوبی در حال به سرعت گذشتن از میان باغ بود، زوزه میکشید و برای لحظهای هم به درختان استراحت نمیداد. بانکدار هرچقدر به چشمانش فشار آورد، نه زمین را توانست تشخیص دهد و نه تندیسهای سفید را و نه حتی خود اتاقک و درختها را. وقتی به نقطهای رسید که اتاقک در آنجا قرار داشت، دو بار نگهبان را صدا زد، اما پاسخی نیامد. چنین به نظر میرسید که او جایی در آشپزخانه یا گلخانه از شر هوای بد پناه گرفته و لابد به خواب رفته است. پیر مرد با خود اندیشید: «اگر دل و جرئت انجام تصمیمی را که گرفتهام داشته باشم، اول از همه به نگهبان سوء ظن پیدا میکنند.» او در تاریکی به دنبال پلهها و در گشت و وارد راه ورودی اتاقک گردید. آنگاه کورمال کورمال به جلو رفت تا به یک دالان کوچک رسید و کبریتی آتش زد. هیچ کس آنجا نبود، اما تختخوابی دیده میشد که در آن از رختخواب اثری نبود و در یک گوشه بخاری تیره رنگ از جنس چدن دیده میشد. مهر و مومی که بر روی در اتاق زندانی زده شده بود همچنان سالم بود. هنگامی که کبریت خاموش شد، پیر مرد که از شدت هیجان میلرزید، از درون پنجرهٔ کوچک دزدکی نگاهی به داخل انداخت. در اتاق زندانی شمعی با نور ضعیف روشن بود و خود او در پشت میزی نشسته بود. از خود او جز پشتش، موی سرش و دستانش چیز دیگری پیدا نبود. چند کتاب باز بر روی میز، بر روی دو صندلی ساده و بر روی فرش نزدیک میز قرار داشتند. پنج دقیقه به همان ترتیب گذشت، اما زندانی از جای خود کوچکترین تکانی هم نخورد. پانزده سال حبس به او آموخته بود که آرام بنشیند. بانکدار با انگشتش ضربهای به پنجره زد، و زندانی به عنوان پاسخی به او هیچ گونه حرکتی نکرد. آنگاه بانکدار با احتیاط مهر در را شکست و کلید را در قفل قرار داد. سپس قفل زنگ زده صدایی ناهنجار از خود بیرون داد و نالهٔ غژغژ کنندهٔ در بلند شد. بانکدار انتظار داشت که بلافاصله صدای پا و فریادی از شگفتی را بشنود، اما سه دقیقه گذشتند و درون اتاق همچنان ساکت و آرام بود. او تصمیم گرفت که داخل شود. در پشت میز مردی که شباهتی به انسانهای معمولی نداشت بیحرکت نشسته بود. او در واقع اسکلتی بود که پوستش را محکم بر روی استخوانهایش کشیده بودند، با موهای مجعدی شبیه به زنها و ریشی درهم. صورتش زرد بود با تهمایهای به رنگ خاک، گونههایش فرو رفته بودند، پشتی دراز و باریک داشت، و دستش که کلهٔ پرپشت از مویش را بر روی آن تکیه داده بود چنان لاغر و ظریف بود که نگاه کردن به آن هولناک مینمود. در طی سالهای دراز حبس، اکنون قسمتهایی از موهایش در حال تبدیل به رگههایی به رنگ سفید و نقرهای بودند و چنانچه کسی به چهرهٔ نحیف او که شبیه پیرمردها شده بود مینگریست، غیرممکن بود بپذیرد که او فقط چهل سال سن دارد. در آن لحظه او خواب بود… بر روی میز و در برابر سرِ خم شدهاش برگهٔ کاغذی قرار داشت که بر روی آن به خط خوش چیزی نوشته شده بود. بانکدار با خود میاندیشید: «موجود بدبخت! او خواب است و به احتمال بسیار خواب میلیونهایش را میبیند. و فقط کافی است که من این مرد نیمهجان را بگیرم، بر روی تختخواب بیندازم، به سهولت با فشار یک بالش جلوی نفس کشیدنش را بگیرم و حتی دقیقترین کارشناس هیچ نشانهای از مرگی که در اثر خشونت ایجاد شده باشد نخواهد یافت. اما بگذار اول آنچه را که او اینجا نوشته است بخوانم…». بانکدار برگهٔ کاغذ را از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد: «فردا در ساعت دوازده من دوباره آزادی خود را به دست میآورم و اجازه معاشرت با دیگر انسانها را خواهم داشت، اما قبل از آن که این اتاق را ترک کنم و نور آفتاب را ببینم، فکر میکنم ضرورت دارد تا چند کلامی با شما سخن گویم. من با وجدانی پاک در پیشگاه خداوند که شاهد من است به شما میگویم که من آزادی و زندگی و سلامتی و همهٔ آن چیزهایی را که در کتابهایتان به عنوان چیزهای خوب جهان به حساب آورده شده است حقیر میشمرم.» «پانزده سال است که من با علاقهٔ تمام زندگی این جهانی را مطالعه میکنم. البته درست است که من نه زمین را دیدهام و نه انسانهایش را، اما من از کتابهای شما شرابهای دلپذیر نوشیدم، ترانههایی خواندم، در جنگلها گوزنها و گرازهای نر شکار کردم، با زنان عشق ورزی نمودم… زیباییهایی به لطیفی ابرها که توسط جادوی شاعران و نوابغ شما خلق شدهاند شبها به دیدار من آمدند و در گوشهایم قصههای شگفتانگیزی نجوا کردند و مغز مرا دچار چرخش و فعالیت شدید نمودند. در کتابهای شما من به قلههای البرز و مون بلان صعود کردم و از آنجا دیدم که چگونه خورشید از پشت افق سربرمیآورد و تماشا کردم که به هنگام غروب به چه سان آسمان، اقیانوسها و قلههای کوهها را با طلا و رنگ سرخ نور باران میکند. و از آنجا نور خیره کنندهٔ آذرخشها را در بالای سرم دیدم و شکافته شدن و از هم جدا شدن ابرهای توفانزا را. من جنگلها، مزارع سرسبز، رودخانهها، دریاچهها و شهرها را تماشا کردم. من آواز خواندن پریهای دریایی را شنیدم و نغمهٔ نیهای چوپانان را. من بالهای دیوهای زیبا روی را لمس کردم که به زمین آمده بودند تا با هم دربارهٔ خدا صحبت کنیم… در کتابهای شما من خود را به درون گودالهای بیانتها پرتاب نمودم، معجزههایی به انجام رساندم، انسانهایی را به هلاکت رساندم، شهرهایی را با خاک یکسان کردم، در مورد دینهای تازهای وعظ کردم، امپراتوریهای بزرگی را فتح نمودم…». «کتابهای شما بودند که به من حکمت و فرزانگی بخشیدند. تمامی اندیشههای نا آرامی که در تمامی اعصار در مغز انسانها به کمال رسیده بودند در یک قطبنما در مغزم به هم فشرده و متراکم شدند. اکنون میدانم که من از تمامی شما آگاهتر هستم.» «و با این وجود من کتابهای شما را خوار میشمرم. برای من فرزانگی و نعمتهای این جهان ارزشی ندارند. همهٔ آنها بیفایده، ناپایدار، فریبنده و همچون سراب اغوا کنندهاند. شما شاید مغرور، دانا و زیبا باشید، اما در هر حال مرگ شما را از صحنهٔ گیتی چنان محو میکند که گویی شما بیشتر از یک موش که در سوراخی پنهان شده است نیستید، و بالاخره یک روز اعقاب شما، سرگذشت شما و خلاقیتهای فناناپذیرتان همه همراه هم با کرهٔ خاکی که در آن زندگی میکنیم نابود میشوند. « شما عقل و منطق خود را از دست داده و راه عوضی را میپیمایید. شما دروغ را به جای حقیقت میگیرید و زشتی را به جای زیبایی. شما شگفتزده خواهید شد چنانچه با توجه به رویدادهایی غیرعادی و عجیب مشاهده کنید که به ناگهان بر روی درختان میوه قورباغه و مارمولک به جای سیب و پرتقال به بار مینشینند و یا چنانچه گلهای رز رایحهای مانند بوی عرق اسب بدهند. و من نیز از شما شگفتزدهام که آسمان را با زمین معاوضه کردهاید. نمیخواهم علت این کار شما را بدانم.» «برای آن که در عمل به شما ثابت کنم تا چه اندازه همهٔ آنچه را که شما میپرستید و به دنبالشان هستید در نظر من حقیر و بیارزش هستند، من از آن دو میلیونی صرف نظر میکنم که زمانی رویایش را همچون رویایی از یک بهشت برین در سر میپروراندم و اکنون از آن بیزارم. برای آن که خود را از حق گرفتن آن پول محروم سازم میخواهم پنج ساعت قبل از مدت تعیین شده اینجا را ترک کنم و به این ترتیب قرارداد را نقض نمایم…». هنگامی که بانکدار نامهٔ زندانی را خواند، برگهٔ کاغذ را بر روی میز گذارد، سر این مرد عجیب را بوسید و در حالی که اشک میریخت از اتاقک بیرون رفت. در هیچ زمان دیگری، حتی هنگامی که در بازار بورس مبالغ سنگینی را از دست داده بود، چنین حالت خفت و خواری نسبت به خود احساس نکرده بود. هنگامی که به خانهٔ خود رسید، بر روی تخت دراز کشید اما برای ساعتها عواطف و احساسات مانع از بخواب رفتنش گردیدند. روز بعد نگهبان با عجله و با صورتی رنگپریده وارد شد و به او گزارش داد که او آن مرد را دیده است که از پنجرهٔ اتاقک بیرون آمده و داخل باغ شده، سپس به سوی دروازه باغ رفته و آنگاه از نظر ناپدید شده است. بانکدار به سرعت از جایش بلند شد و همراه نگهبان به طرف اتاقک رفت و یقین حاصل کرد که زندانی فرار کرده است. آنگاه او برای جلوگیری از هرگونه شایعه نوشتهای را که در آن از دریافت دو میلیون چشمپوشی شده بود از روی میز برداشت و هنگامی که به خانه رسید آن را در گاوصندوق ضد حریق پنهان کرد.
در این وبلاگ آرشیوی از فایل های مفید و کاربردی در زمینه های حقوق کامپیوتر موبایل روانشناسی زبان و غیره به صورت رایگان منتشر میشود با توجه به هزینه بر بودن تهیه هاست دانلود فایل روی کانال ما در روبیکا بارگزاری شده است.


دستهبندی
-
آراء وحدت رویه
(۳) -
نظریات مشورتی
(۸) -
منابع آموزش حقوق
(۱۹) -
نشست قضایی
(۱) -
نمونه دادخواست و فرم و...
(۳) -
عمومی
(۱) -
سایر مطالب
(۱۲۴)
آخرین مطلب
- لیستی از عادت های خوب
- کار عمیق: قوانینی برای موفقیت متمرکز در دنیایی پر از حواسپرتی خلاصه فصل دوم
- فارسی شکر است
- مدنی یک بخش اول
- بخشی از نصیحت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به ابوذر رضی الله عنه
- سی تکنیک عملی برای ترک غر زدن و نالیدن: راهحلهایی کوچک با نتایج بزرگ
- نکات کلیدی کتاب اثر مرکب - دارن هاردی
- سی تکنیک مفید
- گیله مرد نوشته بزرگ علوی
- خلاصه و معرفی کتاب زندگی را سخت نگیر
پربیننده ترین مطالب
- دانلود جزوات جزای اختصاصی میرمحمد صادقی
- جزوه مدنی دکتر شهبازی کامل 404 صفحه
- دانلود خلاصه جلد اول و دوم کتاب آیین دادرسی کیفری خالقی
- خلاصه کتاب مسئولیت مدنی (الزامات خارج از قرارداد)
- جزوه حقوق مدنی داوود بلدی وکیل پایه یک دادگستری
- خلاصه ای از درس مقدمه علم حقوق
- فایل صوتی قانون آیین دادرسی کیفری 92 - محشی
- جزوه آیین دادرسی کیفری 2
- جزوه درسی آیین دادرسی کیفری نوشته دکتر خالقی
- جزوه ی آیین دادرسی کیفری بصورت نموداری وکاربردی
آخرین نظرات
- Thanks for sharing your thoufhts on 99 کتاب داستان انگلیسی. Ꮢegards
- سلام میشه قانون تجارت رو هم بذارین
- سلام دوست عزیز ، از مطالب شما خصوصا فلش های انکی ...
- با سلام این جروات به ترتیب برای کدوم جزای اختصاصیه؟
- سلام و عرض ادب.جزوه مدنی یک و پنجشون موجود نیست؟
- جزوات نشون از وسعت علم و دانش دکتر جابر محمدی هست ...
- جزوات نشون از وسعت علم و دانش دکتر جابر محمدی هست ...
- با سلام و تشکر،جزوات مختصر و مفید و کاربردی بود،دست تهیه کنندگانش درد نکنه
- سلام آیا اینکه صوت های تدریس به طور رایگان قرار ...
- خیلی متشکرم این جزوه همه مطالب مهم رو داره دیگه یا حذفیاتم هست؟